خرید بک لینک

 نتيجه تصويري براي قلب


حالا ديگر به بصره رسيده بود. نبايد دير مي کرد، به خاطر همين، مستقيم رفت طرف مسجد. درست شنيده بود؛ در مسجد، او را ديد که در ميان جمع زيادي از مردم نشسته و مشغول پاسخگويي به سئوالات بود. بايد به افکار نادرستش، يک پاسخ خوب مي داد.
 نشست روبرويش. بعد اجازه، شروع کرد به سئوال کردن. سئوالاتش، استاد را هم به تعجب واداشته بود! از چشم، بيني، دهان و گوش رسيد و از کارشان.تا رسيد به اينجا که:
* ببخشيد، شما قلب هم داريد؟
* بله.
*با آن چه مي کنيد؟
* هر چه که با اين اعضاء (چشم،بيني، زبان و گوش) درک کنم، با قلبم هم تشخيص مي دهم.
* مگر اين اعضاء تو را از قلب بي نياز نمي کنند؟
*نه.
* چطور بي نياز نمي کنند، با اينکه همه سالم و بي عيبند!؟
* پسرجان، وقتي اين اعضاء در چيزي که مي بينند، يا مي بويند، يا مي چشند، و يا مي شنوند، ترديد کنند، در تشخيص آن به قلب مراجعه مي کنند، تا شک آنها تبديل به يقين شود.
خداوند متعال حواس انسان را بدون امام رها نکرده و براي آنها امامي گذاشته، تا اداراکش را تصحيح کند، و هر وقت شک کرد از قلبش کمک بگيرد، اما چگونه ممکن است اين همه انسان را در شک و سرگرداني و اختلاف رها کند، و امامي براي آنان معين نکند، تا آنها را از شک و حيرت برهاند؟
 حرف حساب جواب ندارد؛ ديگر هيچ پاسخي نداشت تا بگويد، وقتي هم فهميد که اين جوان، هشام بن حکم است، خيلي تحويلش گرفت.
 نشسته بود روبروي امام صادق عليه السلام، و داستان مناظره را مو به مو براي آن حضرت تعريف مي کرد. حرف هاي هشام که تمام شد، امام خنديد؛ خوشحال شده بود از کار شاگردش.
.......
آقا مي شود يک روز هم شما به خاطر کار ما شاد باشيد و لبخند برلبانتان بيايد؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

صفحه بندی